عشق کو چلو ماعشق کو چلو ما، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه سن داره

بهانه ی عشق

شبی متفاوت

1393/12/6 16:02
نویسنده : مامان مریم
346 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزکم

امدم برات از شبی متفاوت بگم هیچ وقت دلم نمی خواست تو وبلاگت از ناراحتی بگم با خودم گفته بودم فقط خوشی ها را میگم ولی انگار مجبورم این دفعه برات تعریف کنم چون روزی از سرنوشت توستخطا

روز جمعه 1/11/1393 صبح کم و بیش خواب  بودم که با صدای جیغ از خواب پریدم پدر زنموت که تو بیمارستان بود  یکم حالش بدتر شده بود که زنموت و دختر عموهات ناراحت شده بودند و جیغ کشیده بودند این باعث شده بود من خیلی بترسم ترسوو تمام بدنم می لرزید حتی چونم شروع به لرزیدن کرده بود سریع به گفته عمه فتانت و بابا جونت کارامون کردیم واز خونه امدیم بیرون امدیم خونه مامان مهشید شنبه را هم اونجا بودم صبح شنبه با بابا و مامان مهشید رفتیم دیدن آیت الله ناصری که برای سلامتی شما دعا کن ومن خیلی ایشون را دوست دارم

عصر بود که تصمیم گرفتم برگردم خونه وگفتم عمر هر کسی دست خدا ست و اینبار اگر صدای جیغ شنیدم دیگه نمی ترسم

رفتیم خونه ساعت 11.5 شب بود علی جون خواب بود خیلی حالت تهو داشتم بعد از این که کلی حالم بهم خورد

احساس کردم خیس شدم همون موقع علی جون را صدا کردم وای عزیزم به عمرم این همه خون ندیده بودم چیزی عجیبی بود علی جون سریع تلفون کرد به فرزانه جون گفت برسونیدش بیمارستان

خدای من شوکه شده بودم حتی گریه هم نمی تونستم بکنم وضعیت علی جون بدتر از من رنگ به صورت نداشت و تلو تلو میخورد تلفن زدم به مامان مهشید گفتم خودتون را بزارید بیمارستان

وقتی رسیدم رفتم توی زایشگاه فرزانه جون گفته بود که برم پیش خانم کریمی گفت باید معاینه بشی میدونستم معاینه برا خانم باردار خوب نیست که یک دفعه خودش گفت می خوای معاینه نکنم گفتم اره تورا خدا

ولی بعد 10 دقیقه امد گفت دکترت گفته باید معاینه بشی بعد معاینه که کلی درد داشت گفت دهانه رحم بسته ولی باید سو نو بشی تا مطمئن بشیم جنین سالم

و امشب به علت خون ریزی باید بستری بشی وای خدای من تو زایشگاه گفت لباسات را  تحویل بده به همراهت و یکی از اون لباس ها را بپوش لباس کاملا لخت بود ومن دنبال شلوار بودم و به پرستار گفتم شلوار نداره که حس کردم به هم گفتند و خندیدند بعدا فهمیدم این لباس زایمان و خودم خندم گرفتخنده

وایییییییییییییییییی خدای من بگم از زایشگاه همه خانم ها جیغ میکشیدند وحشتناک بود تمام بدنم میلرزید از ترس رگم پیدا نمی شد که بهم سرم وصل کنند بعد نیم ساعتی که گذشت دیگه تحمل صدای جیغ نداشتم گفتم خانم کریمی من و بفرستید بخش امد دید خون ریزی ندارم گفت الان می فرستمت

توی بخش با مامان مهشید بودیم  هم تختیم دختر جوانی بود ساعت تقریبا 2 بود یک ساعتی با هم حرف زدیم بعد اون خوابش برد ولی من اصلا خواب به چشمم نیومد تا صبح صدای گریه بچه ها را می شنیدم و همش می گفتم خدا یا یعنی میشه منم صدای گریه بچم را بشنوم

صبح فرزانه امد پیشم با دیدنش کلی اشک ریختم

گفت دکتر سونو ساعت 10 میاد و مثانه ات پر باشه وتو اولین نفری بلخره ساعت 10شد و من که دیگه نباید راه می رفتم با ویلچر رفتیم برای سونو موقع سونو هرچی مگفتم خانم جنین زنده است جواب نمیداد بازم ترس پیش خودم گفتم مرده که جواب نمیده در کمال نامیدی امدم بیرون مامان مهشید کم تر از من نگران نبود گفتم جواب نمیدند

ولی وقتی جواب سونو را دید گفت فکر نمی کنم چیزی باشه جواب را مامان داد به ایستگاه پرستاری که گفت زنده است وجفت جلو خدا جوابم را داده بود صدای راز و نیازم را شنیده بود ممنونم خدا ممنننننننننننننننننننننونم

اره عزیزکم تو هنوز توی دلم بودی قلبت می تپید این یک معجزه بود عزیزم

 خانم دکتر مظاهری با فرزانه جون  ساعت 11.5 بود امدند وگفت یک چیزی باعث این اتفاق شده و همون ترس بود گفت جفت جلو باید حداقل 2ماه استراحت مطلق داشته باشی  و بعد مرخصم کرد

این عکس پایین بودن جفت بمیرم مادر امیدوارم بلایی سرت نیاد

تو باش عزیزم من همه سختی ها را تحمل میکنم از اون روز ما دیگه امدیم خونه مامان مهشید و در حال استراحتم آرزو -میکنم دیگه برامون اتفاقی نیفته

خدایا کمکم کن تحمل را زیاد  خدا یا خودت مواظب کوچلوم باش

 

پسندها (2)

نظرات (5)

مامانـــــ
6 اسفند 93 21:05
عزیزم به اذن خدا یک برگ از رو درخت نمیفته ! خدا نی نی تون حفظ کرده خداروشکر .حسابی مواظبت کن و مراقب کوچولوت باش
مامان مریم
پاسخ
درست همه امیدم به خداست
مامان الهام
7 اسفند 93 11:02
عزیزم چی بگم اخه نینی چرا مامان و اینقد شوک میدی مامانی شایدم تو داری نینی رو اذیت میکنیمریم جون حسابی مراقب خودت باش استراحت کن و چیزای مقوی بخورانشاالله این چند ماه به سلامتی طی کنی و نینی خوشگلتو بغل کنی
مامان مریم
پاسخ
سلام الهام جون نمی دونم کی داره کی را اذیت میکنه بازم خدا را شکر به خیر گذشت .ممنونم عزیزم اینشالله شما هم به سلامتی بارداریت را طی کنی
فریبا
9 اسفند 93 19:11
عزیزمممممممممممممممم مطمئن باش خدایی که داده خودش حافظ نی نی اته دوستتون دارم احتمال میدم نی نی ات پسر باشه مریمممممممممممممممممممممممم
مامان مریم
پاسخ
فریبا جون عزیزممممممممم توکلم به خداست برام فرقی نمیکنه فقط سالم باشه ولی همه بهم این و میگند
مامان نسرین
11 اسفند 93 23:10
انشالله كه هميشه سالم باشين هر سه تاتون. هميشه به يادتم عزيزم. من رمز مي خواااااااااااام. چرا منو پشت در بسته ميذاري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان مریم
پاسخ
قربونت برم عزیزممممممم رمز گذاشتم خصوصی
مامان الهام
12 اسفند 93 10:25
مامان مریم عزیز رمزی شدی یا کلا خصوصیه فقط واسه نینیه؟ عزیزم واسط رمز را گذاشتن تو خصوصی